ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
طـعـم تـلـخ دنـیـا رو بـا نـی مـیـچـشـم
از دلـخـوشی هـایـم میـنویـسم
خـوشبـختی فقط :
خـونـه ویلآیـی چند هزآر متـری؛ مآشین خآرجی آخرین مدل؛ داشتن گوشی کـه از اون تو دنیـآ فقط یه دونه سآختن ؛انوآع کـآرخونـه تو اقصـی نقآط کره ی زمین؛ هـر روز لبآس نـو از فلـآن مغـآزه تو فلـآن کشور غربی نیستـ.. خوشـبختـی همین نـزدیکیستـ کآفیـستـ چشمآن دلتـ رآ بـآز کنــی
, ,

در واپسین روزهای قرن بیمار گشتم، علائم: بدن درد، آب ریزش بینی، خشکی گلو!

لحظه شماری به پایان رسید و سال نو شده است. لحظه‌ی تحویل سال هیچ آرزویی نکردم، سراسر وجودم تردید است، منتظر گذر زمانم تا به دشت بازگردم هرچند آنجا هم کسی منتظرم نیست

فرصت مناسبیست تا رویاهای فراموش شده‌ام را به هدف تبدیل کنم

ماه‌های پیش رو زمان آزاد فراوانی دارم، اوقات فراغت تمام نشدنی؛ کتاب بخوانم، سریال ببینم، ورزش کنم، از آدم‌های سمی و سطح‌پایین فاصله بگیرم، دغدغه‌هایم را ارتقا دهم و درگیر ذهن‌های کوچک نباشم و از همه مهم‌تر دوباره بنویسم.. دفترچه خاطراتم آرامشی عجیب به زندگیم تزریق می‌کند.


, ,

این روزها دیگر معنی آخر سال می‌دهند، حتی اگر یک ماه و یک روز به سال جدید مانده باشد.. شمارش معکوس برای آغاز قرن جدید، با ذوق عجیبی تعداد روزهایی که قرار است سرکار بروم می‌شمارم و عجله دارم برای سال جدید اما نمی‌دانم چرا اینقدر از سپری شدن روزها مسرورم، همچنان آرامش در این دشت برقرار است.


, ,

یه شب‌هایی مثل امشب حس می‌کنم قرار نیست صبح را ببینم
نمی‌دانم این سر درد یک دفعه ای چرا و چگونه ایجاد می‌شود و مرا تا مرز آشنایی و همراهی ملک الموت می‌رساند
جمع می‌شوم در خودم و درد می‌کشم، سرم را با دستمال سفت می‌بندم اتاق را تاریک می‌کنم تا آن لعنتی‌های حالت تهوع درونم خفه شوند و مرا خواب برند..
بیدار که شوم همان آدم سابق نیستم کشتی‌هایی که در دریای وجودم جنگ ناسازگاری با یکدیگر داشتند دیگر به گِل نشسته اند و کم و بیش آرامش به این دریا بازگشته یا هم صلح کرده اند؛ به این حالت رسیدن چهار ساعتی زمان می‌برد
در این خواب و بیداریم پرنده‌ی خیالم پر می‌کشد تا دور دست ها و می‌اندیشم، به گریه های مادرم بعد از مرگم، به تنهایی خواهرم، به خودم که چه راحت همه چیز را رها می‌کنم و میدان مبارزه را به حریف واگذار می‌کنم.. من همیشه نجنگیده باخته‌ام، هیچ وقت مبارز قَدَری نبوده ام، هیچ وقت از تمام توانم مایه نگذاشتم و همیشه فرار را بر قرار ترجیح دادم.


, ,

زوزه‌ی باد وحشی از درز پنجره‌ها سکوت مرگبار خانه را در هم می‌شکند. تا به جایی که یاد دارم چنین طوفانی در عمرم ندیده بودم. صبح ها برای رفتن سرکار می‌ترسم باد مرا با خود ببرد.. سرانجام فصل خزان نیز از راه رسید. از یک نظر که نگاه می‌کنم به سان باد این روزها گذشته است اما وقتی ریز میشوم و به جزئیات با دقت نگاه می‌کنم زمان متوقف است، روزها سپری نمی‌شوند، کارها انجام نمی‌شود و جمعه ها از راه نمی‌رسد!


Tag's: غربت‌نوشت
, ,

در چشم به هم زدنی خرداد هم از راه رسیده است، اگر این‌چنین سریع بگذرد غمی نیست، اما وای به حال روزی که ساعت حرکت نکند و زمان لاک‌پشتی سپری شود!

به اطرافیان گفته ام نهایت 5 سال می‌مانم اما در دلم به 2 سال هم نمی‌کشد، دور خواهم شد از این غریب، این شهر حس خفگی به من می‌دهد حتی صدایم درنمی‌آید، مردمش سخنم را نمی‌فهمند، این‌ بار حتی نمی‌خواهم مردم شهر مرا در ذهنشان حفظ کنند، دلم می‌خواهد همچون عابری گذر کنم از این بیمارستان.


Tag's: غربت
, ,

آرامش عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته است؛ تمام ترسم از این است که آرامش قبل از طوفان باشد، هر چه است به طرز مرموزی آرامم...

مدیر دعوام می‌کند زیر ماسک لبخند می‌زنم

به لباس پوشیدنم میخندد زیر ماسک لبخند می‌زنم

به بسته شدن در و ظاهر شدن من آن پشت قهقه می‌زند و من همچنان پشت ماسکم لبخندم را پنهان کرده ام

پوزخند صورتم یک طرف ماجراست کمی آن سو تر در دلم پروانه‌ها در حال پروازند!


, ,

من همیشه ، هر روز تو سر‌رسید خاطره هامو مینوشتم ولی تو این شهر احساس نا‌امنی می‌کنم، حس می‌کنم دفترم تو این خونه خصوصی نباشه.. هرچند تو واقعیت بعیده کسی بهش توجه کنه ولی خب دست‌ و دلم به نوشتن نرفت.. پس تو وبلاگ بنویسم بقیه رو

شش روز از اسبابـ‌ کشی گذشته، پنج روز اولش خیال میکردم تو بهشتم اما از امروز وضعیت فرق کرد، از بقالی محل گرفته تا همکارا و هم خونه ها از نقش بازی کردن خسته شدن؛ دیگه الان خودشون شدن، تعارفات غیرمعمول به سر رسیده ، پرسش از زندگی شخصی شروع شده و کم کم خودشونو رو می‌کنن، خودشون که رو بشه اختلافا شروع می‌شه، اختلاف که چه عرض کنم تفاوت فرهنگی باعث سوتفاهم می‌شه، خدا بهم رحم کنه.


, ,

 

محیط کاری جدید (من قراره بیمارستان کار کنم) جالبیش اینجاست که وقتی داری تو اداره دنبال اتاق مدیریت میگردی، همه نگات میکنن هیچیم ازت نمی‌پرسن فقط پشت سرت پچ پچ میکنن.. بعد فرداش که شروع به کار شد و زمان معرفی با همکارانه تا میام خودمو معرفی کنم، میگن آره دو روزه می‌چرخی این دور و بر دیدیمت!

هنوزم شوک وارده به همکارم که یادم میفته ناخودآگاه میخندم خیلی خیلی سرگرم کننده بود، بیچاره هنو هنگه


, ,

حالا که به آن روز فکر می‌کنم اصلا هم اردیجهنم نبود، هوای تمییز بهاری، استقبال گرم و صمیمانه، محیط کاری دنج و آرام و سرشار از احترام نمی‌دانم شاید گذر زمان اثرش را کم‌رنگتر کرده یا شاید چون به من تحمیل شده بود این‌گونه تصور می‌کرد

این بار واقعاً بهشت خواهم ساخت

نوشته شده در ۲۸ فروردین ۱۴۰۰ ، و یادآور خاطره ای از سال ۹۷ است برایم.


, ,

پايان سال و آغاز تعطيلات، حداقلش تكليفم روشنهه تا ده روز آينده خبري نميشود؛ دلشوره عجيبي ته دلم حس ميكنم كه هيچ وقت دچارش نبوده ام .. بلاتكليف نيستم اما زمان دقيقش هم مشخص نيست، مانده ام بين بستن يا نبستن چمدان ظاهراً براي اين كارها خيلي زود است اما شايدم دير است..

سالها بعد به اين روزهايم خواهم خنديد، هميشه اين را ميگويم اما هيچ وقت نخنديدم بهشان

حتي سر رسيد و تقويم روميزي ام حاضر است ، ماگ ام راشسته ام ، يونيفرم خريده ام، فقط مانده است برسم آنجا!

+ميدونم نوشته ي مسخره اي شد ولي دوست دارم اين حس و حالم ثبت بشه


, ,

خشت اول را نهاده ام

كج يا راست، مهم نيست ! 

مهم شروعه؛ رهايي از سكون

مهم حتي رسيدنش تا ثريا نيست

مهم منم كه از جهنمي خودم ساخته ام فرار كنم، 

گرگ درونم را از ماه مخفي نگه دارم 

و براي زندگيم بميرم

 

+كم كم بار و بنديل ميبندم و ترك ميكنم اين شهر خاكستري را به مقصد دياري هيچ گاه آنجا نبودم

 


, ,

از قديم يه ضرب المثلي داريم چراغ به دور خودش روشنايي نمي بخشد؛ هزار بار اين را تجربه كرده ام 

ولي باز هم نشسته ام به انتظار كمك پدر

پدري كه هميشه و هرلحظه برادرانش را به فرزندش ترجيح داده

اين بار مي نويسم كه اگر دوباره به كمك نياز داشتم روي او حساب نكنم و براي بار هزار و يكم ديگر اشتباه نكنم!

 

+٢٧ مهر ماه و تماس هاله خانم.


, ,

گاهي وقتا يه خوابايي ميبينم بعد با خودم ميگم اينجا كجاس؟! اين اصلا به سبك زندگي من نميخوره.. زمان ميگذره و ميگذره آرام و پيوسته تغيير ميكنم و ناگهان كه ميگم اِ اين صحنه زندگي تكراري بود تازه يادم ميفته كجا ديدمش!

 

اين بار خواب ديدم منو "ع " نشستيم تو يه فست فود كثيف بهم گفت: اينجا كجاس منو آوردي؟ گفتم به چيدمان و صندلياش نگاه نكن عوضش غذاهاش خوشمزه اس، ناگت مرغ و همبرگر سفارش داد و گفت : من دو هفته ديگه ميرم ، فقط دو هفته ها، دو هفته مونده تا برم


, ,

مقابل ديوارهاي ياسي اتاقم دراز كشيده ام ؛ مجاور كتابهايم

ميل ها را به دست گرفته ام و رويا مي بافم

چشمانم را ميبندم و تابستان سال آينده را تصور ميكردم كه ايستاده ام بر برج موفقيتي كه خشت خشت آجرش را من ساخته ام ، شيفت ميدهم به 5 سال آينده ... روزهاي روشن ، خنده هاي از ته دل و يك زن جا افتاده!

كسي چه ميداند شايد با حلوا حلوا كردن دهن شيرين شد.


, ,

درخواب ديشبم مُرده بودم

دراز به دراز افتادم و مُردم

ترس داشت؟ نه!

شبيه خواب عميق بود و پرواز روح از بي وزني اش

هيپنوتيزم شده بودم... دستور آمد برو آنجا رو قبله دراز بكش و بمير

هيچ تلاشي براي زنده ماندن نكردم و شمارش معكوس نفسايم را شمردم تا تمام شود

به يك كه رسيدم تازه يادم افتاد كه من هنوز زندگي نكردم و كلي كار نكرده دارم و آرزوهايي كه هنوز به آنها نرسيده ام

كارگردان رويايم شدم و كات كردم

بازگشتم به دنيا... از پشت در برزخ برگشتم

براي كدامين كار نكرده و كدام زندگي ناتمام نمي دانم!

 

+ س ميگفت خواباي بدتو به آب بگو ، براي كسي تعريف نكن كه كائنات بشنون

 


, ,

چقـدر امـروزم را دوسـت داشتم، انگار طـولـاني ترين روز سـال بود. 


, ,

شمام وسط خواب هاتون پيام بازرگاني پخش ميشه؟

يا فقط ضمير ناخودآگاه من خيلي اكونوميكه؟


, ,

اين روزهـا به طرز عجيبي خوابهايم طعم واقعيت ميدهند و بيداريهايم شبيه رويا هستند.. اتفاق هايي كه ميفتند ديگر نمي دانم در خواب بودم يا واقعا زندگي كرده ام آن لحظه را!


, ,
مشکل اینجاس که مصمم نیستم
تصمیمم قاطعانه نیست
اطرافین براحتی نفوذ میکنند در من براحتی
باید استوار می بود
باید چمدان را برداشت و راه افتاد


, ,
 

خالـه بـازی راه انـداخـتم ایـنـجا بـیا و بـبیـن :l

فکم درد میکنه از بس حرف میزنم با این و اون:)

+با صرف چایی و بیسکوییت


, ,

 

مـن ایـن کـنـج زنـدون مـاتـم زده
تـو بـیـرون از ایــنجـا تـو رویـای من

 

+لوکیشن: لب مرز, بنشسته پشت میز اتاق کارم, چای و کیک روی میز(زحمت همکاران),در قعر آرزوهایم
++96.8.16 پس از صرف صبحانه


, ,


زندگی من در سه چیز خلاصه میشه موزیک موزیک موزیک درس خوندنم با موسیقی ، کار کردنم با موسیقی ، راه رفتنم با موسیقی حالا از ظرف شستن و غذا درست کردن گرفته تا ماشین شستن جاروی خونه گرد گیری رانندگی حتی خوابیدن و درس خوندن سر کلاس زیر مغنه با هندزفری!
بـه همین خاطر اکثر آهنگا رو حفظم، اکثر خواننده ها رو میشناسم حالا ادعا هم ندارم خیلی کار با حال یا باکلاسیه ها نه اینطور نیست ولی چه کنم کـه ما هم اینطوری درگیر شدیم :D

ملت جدول مندلیف حفظ میکنن ما هم رقم شیلتر سایتای موزیک!


, ,

چـقـدر دلـم میخواد مثل شـازده کـوچـولـو قـید همه چی رو بزنم حتی شده واسه یه هـفتـه بـرم و دور شـَم از این روزمـرگی ،تـرافیـک ،خـرید سال نـو و... راستـشو بـخوایی مـن از سـال نو مـتـنـفـرم ،از عـیدی گـرفتن و عیدی دادن ، از دیـد و بـازدیـد ، حتـی از سـفره هفـت سـین !
بـه نظـرم خیـلی بـیهـوده سـت یـه روسـری یـا یـه مانـتو یـا یـه شلـواری رو از الـان بـخری و بـذاری کـنج کـمـد که میـخوام نـوروز بـپوشـمش ! آدم بـاس همـون لحظـه کـه رسـید خـونـه اول یه دلِ سـیر واسـه خـودش بپـوشدش بعـدشـم از فـردا صبـح بـرا بیـرون رفتـن بپوشـدش!
اونـوقت اگه طـرف هم مـُردش نـمیـگن : بـیچـاره کـلی لـبـاس نپـوشـیده داشتـ :l


, ,

نـمیدونم قبلـا" راجـع به ایـن مطلـب نوشـتم یـا نـه ، ولـی تو اکـثر کتـابـایی که میـخونـم سـه چهـار بـار ایـن جملـه تکـرار میشه "عـشق قـوی تریـن نیـروی حاکـم بـر جـهـان اسـت" اولـیـن بـار تو کتـاب راز بتود که توجـهـ ـَمو جلب کرد ، بعـدش هـری پـاتر ایـن اواخـرهم تو کتـاب کیـمیـاگـر خـوندم همین جملـه رو.
به نـظرم سه کتـاب اونـم بـه زبـانهـای مختـلف بـرای کسـب عـقیده به ایـنکه قوی ترین نیـرو، عشـقه کافـی باشـه!
از ایـن ـِشقـ ـآ نـه هـا ، از اون عـشق مقدس ها.



, ,

گـاهـی دنیـا ، شـهر ،خونـه اینقـدر واسـت تـنگ میشـه که احـسـاس خفـگی بـهـت دسـت میـده
و گـاهی ایـنقـدر بـزرگـ که هـِی گـم میـشی و یه آشـنـا پیـدا نـمیـشـه هـمه غریـبه یـا شـایــدم غریـبـ ِ آشـنـا


+حـرفـ ـهایی که در مـورد مـوزیک ویدیو گـوگوش میگن حـالمـو یه جـوری میکنـه ،خیلـی دوستـ داشتم آهنگـونه میتونیم برگردیم نه رد شیم از این بن بست.



, ,


امـروز که در مطب دکتر به انتظار آقای دندانپزشک نشسته بودم ، روی میز مجله ای بود همان طور ک از بیکاری صفحاتش را ورق میزدم تیتری نظرم را جلب کرد

" افکارتان را روی مانیتور بیاورید "

تصـویـر پسرکی که با استفاده از یک گوشی آیفون که وصل کرده بود به شقیقه اش و سیمی که منتقل میشد به کامپیوتر تصویر ذهنی پسرک را نشان میداد !
به همین منظور برای اینکه کسی به افکار پلیدم پی نبرد کلـا" ب چیزهای خوب فکر میکنم ! در ذهنم یا ذکر میگویم یا آهنگ میخوانم یا وقتی پشت چراغ قرمز هستم فقط ثانیه ها را میشمارم یا هم که فقط اطراف را تماشا میکنم.



, ,

ایـنکه امـروز 28 اُم ِ بهمنـه ، اینـکه امـروز 17 فوریـه بود و مـن ِ بیست سالـه بـرای آپدیـتـ وبلـاگم نـه از کـادوـهـای ولنـتاینـم مینویـسـم نه از روزای تـرم جـدیـد دانشگـاه ، اصلـا" هـم غـیر عـادی نیستـ و نـاراحـتـ کنـنده هم نیستـ 
اصلـا" دوست دارم سـال آینـده هم نه ولنتـاین داشتـه باشم و نـه ترم جـدیـد دانـشگـاه!


, ,

برای یک جنس مونث ، هر چقدر هم کـه خالـه بـقیـه ی بـاشـد ؛
 عمـه  بـاشـد ؛
 خـواهـر  بـاشد ؛
زنـ عـمـو  بـاشـد ؛
 زنـ دایـی  بـاشد ؛
هیچ کدام جای مـادر بـودن نـیست، یـک هـزارم حـس مـادرانـه را هـیـچ کدام از  ایـن نسـبتـ ـهـا انتـقال نمیکنـنـد
ایـنـکه خـدا بـهتـ یه قـدرتـی میـده کـه یـکی مثـل خودتـ ُ بـوجود بیـاری ، یـعنـی بـرگـزیـده شـدی! 



, ,

الـان تـو یکی از بـزرگترین دو راهـی های زندگـیم قـرار گـرفتـم!

مـوندم کلـاسمو با رُفـقـا بردارم و یه روز از کله سحـر تا بوق شب کلـاس داشته باشم

یا تنـهـایـی نیمه وقت باشم؟!

:))


, ,


در قـرمـز تـرین روز سـال جام هـم  قـرمـز شـد