یه شبهایی مثل امشب حس میکنم قرار نیست صبح را ببینم
نمیدانم این سر درد یک دفعه ای چرا و چگونه ایجاد میشود و مرا تا مرز آشنایی و همراهی ملک الموت میرساند
جمع میشوم در خودم و درد میکشم، سرم را با دستمال سفت میبندم اتاق را تاریک میکنم تا آن لعنتیهای حالت تهوع درونم خفه شوند و مرا خواب برند..
بیدار که شوم همان آدم سابق نیستم کشتیهایی که در دریای وجودم جنگ ناسازگاری با یکدیگر داشتند دیگر به گِل نشسته اند و کم و بیش آرامش به این دریا بازگشته یا هم صلح کرده اند؛ به این حالت رسیدن چهار ساعتی زمان میبرد
در این خواب و بیداریم پرندهی خیالم پر میکشد تا دور دست ها و میاندیشم، به گریه های مادرم بعد از مرگم، به تنهایی خواهرم، به خودم که چه راحت همه چیز را رها میکنم و میدان مبارزه را به حریف واگذار میکنم.. من همیشه نجنگیده باختهام، هیچ وقت مبارز قَدَری نبوده ام، هیچ وقت از تمام توانم مایه نگذاشتم و همیشه فرار را بر قرار ترجیح دادم.