گاهي وقتا يه خوابايي ميبينم بعد با خودم ميگم اينجا كجاس؟! اين اصلا به سبك زندگي من نميخوره.. زمان ميگذره و ميگذره آرام و پيوسته تغيير ميكنم و ناگهان كه ميگم اِ اين صحنه زندگي تكراري بود تازه يادم ميفته كجا ديدمش!
اين بار خواب ديدم منو "ع " نشستيم تو يه فست فود كثيف بهم گفت: اينجا كجاس منو آوردي؟ گفتم به چيدمان و صندلياش نگاه نكن عوضش غذاهاش خوشمزه اس، ناگت مرغ و همبرگر سفارش داد و گفت : من دو هفته ديگه ميرم ، فقط دو هفته ها، دو هفته مونده تا برم
مقابل ديوارهاي ياسي اتاقم دراز كشيده ام ؛ مجاور كتابهايم
ميل ها را به دست گرفته ام و رويا مي بافم
چشمانم را ميبندم و تابستان سال آينده را تصور ميكردم كه ايستاده ام بر برج موفقيتي كه خشت خشت آجرش را من ساخته ام ، شيفت ميدهم به 5 سال آينده ... روزهاي روشن ، خنده هاي از ته دل و يك زن جا افتاده!
كسي چه ميداند شايد با حلوا حلوا كردن دهن شيرين شد.