مقابل ديوارهاي ياسي اتاقم دراز كشيده ام ؛ مجاور كتابهايم
ميل ها را به دست گرفته ام و رويا مي بافم
چشمانم را ميبندم و تابستان سال آينده را تصور ميكردم كه ايستاده ام بر برج موفقيتي كه خشت خشت آجرش را من ساخته ام ، شيفت ميدهم به 5 سال آينده ... روزهاي روشن ، خنده هاي از ته دل و يك زن جا افتاده!
كسي چه ميداند شايد با حلوا حلوا كردن دهن شيرين شد.