آرامش عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته است؛ تمام ترسم از این است که آرامش قبل از طوفان باشد، هر چه است به طرز مرموزی آرامم...
مدیر دعوام میکند زیر ماسک لبخند میزنم
به لباس پوشیدنم میخندد زیر ماسک لبخند میزنم
به بسته شدن در و ظاهر شدن من آن پشت قهقه میزند و من همچنان پشت ماسکم لبخندم را پنهان کرده ام
پوزخند صورتم یک طرف ماجراست کمی آن سو تر در دلم پروانهها در حال پروازند!
همونجا که کرم ابریشم دور خودش پیله تنیده و تو اون تاریکی داره رشد میکنه؛ بال درآوردن و پروانه شدن درد داره؟
من همیشه ، هر روز تو سررسید خاطره هامو مینوشتم ولی تو این شهر احساس ناامنی میکنم، حس میکنم دفترم تو این خونه خصوصی نباشه.. هرچند تو واقعیت بعیده کسی بهش توجه کنه ولی خب دست و دلم به نوشتن نرفت.. پس تو وبلاگ بنویسم بقیه رو
شش روز از اسبابـ کشی گذشته، پنج روز اولش خیال میکردم تو بهشتم اما از امروز وضعیت فرق کرد، از بقالی محل گرفته تا همکارا و هم خونه ها از نقش بازی کردن خسته شدن؛ دیگه الان خودشون شدن، تعارفات غیرمعمول به سر رسیده ، پرسش از زندگی شخصی شروع شده و کم کم خودشونو رو میکنن، خودشون که رو بشه اختلافا شروع میشه، اختلاف که چه عرض کنم تفاوت فرهنگی باعث سوتفاهم میشه، خدا بهم رحم کنه.
محیط کاری جدید (من قراره بیمارستان کار کنم) جالبیش اینجاست که وقتی داری تو اداره دنبال اتاق مدیریت میگردی، همه نگات میکنن هیچیم ازت نمیپرسن فقط پشت سرت پچ پچ میکنن.. بعد فرداش که شروع به کار شد و زمان معرفی با همکارانه تا میام خودمو معرفی کنم، میگن آره دو روزه میچرخی این دور و بر دیدیمت!
هنوزم شوک وارده به همکارم که یادم میفته ناخودآگاه میخندم خیلی خیلی سرگرم کننده بود، بیچاره هنو هنگه
همونجا که میگه همیشه در انتخاب زن ها اشتباه میکنم؛ همه عاشق سفیدبرفی شدن و من دلباختهی نامادری بدذاتش.. درست مثل من که بقیه میگن اینجا جنگله هر کی زورش بیشتر مرخصیش بیشتر ولی من بهش میگم بهشتـ
عنوان این پست را نوشتم بهشت، تا به زور و اجبار حروف هم که شده باشد، بهشت باشد اینجا برایم
تا اینجایش فعلاً خوب است ادامه اش هم غلط میکند بد باشد!!!
+غربت