درخواب ديشبم مُرده بودم
دراز به دراز افتادم و مُردم
ترس داشت؟ نه!
شبيه خواب عميق بود و پرواز روح از بي وزني اش
هيپنوتيزم شده بودم... دستور آمد برو آنجا رو قبله دراز بكش و بمير
هيچ تلاشي براي زنده ماندن نكردم و شمارش معكوس نفسايم را شمردم تا تمام شود
به يك كه رسيدم تازه يادم افتاد كه من هنوز زندگي نكردم و كلي كار نكرده دارم و آرزوهايي كه هنوز به آنها نرسيده ام
كارگردان رويايم شدم و كات كردم
بازگشتم به دنيا... از پشت در برزخ برگشتم
براي كدامين كار نكرده و كدام زندگي ناتمام نمي دانم!
+ س ميگفت خواباي بدتو به آب بگو ، براي كسي تعريف نكن كه كائنات بشنون